تبليغاتX
سکوی سرخ





















سکوی سرخ


+نوشته شده در ساعت15:6توسط پونه نیکوی | |

ترانه «تو روزاي خود شكستن»

 

مي‌خواستم به مقصد زودتر برسم كه طنين دلنشيني در ماشين موجي از ذهنم گذراند و مرا به دهه پنجاه برد. به دهه‌اي كه موسيقي ايران با دوره‌اي طلايي روبرو شد، ترانه‌اي كه ياد فريدون فروغي را زنده مي‌كرد...«يك نفر مياد كه من منتظر ديدنشم...» در سطري از خاطرات او چنين آمده: «اصلاً نمي‌خواستم به آن مراسم بروم، گيتارم را برداشتم و به كنار دريا رفتم. مأموران پس از پرس‌وجو با ماشين شش‌در و با كلي عزّت و احترام مرا به آنجا بردند كمي كه گذشت ديدم شاهپور غلامرضا در كنارم نشسته. رفتم روي سِن ايستادم شاه را روبرويم ديدم هر كس كه روي سِن مي‌رفت تعظيمي مي‌كرد و مي‌خواند، سرم را روي گيتارم خم كردم و خواندم:

«يك نفر مياد كه من منتظر ديدنشم

يك نفر مياد كه من تشنه بوئيدنشم»

مي‌خواستم بگويم كه سفره خيلي‌ها در اين مملكت خاليست و خيلي چيزهاي ديگر. وقتي خواندم پايين آمدم و رفتم و نصفه شب مجبور شدم كنار خيابان براي ماشينها دست تكان بدهم، ديگر از ماشين شش‌در خبري نبود. خوشحال بودم كه خودم را حقير نكرده‌ام. مدّتي بعد به سراغم آمدند و مرا به زندان بردند....» شاعر اين شعر شهيار قنبري و اجراي آن در سال 1354 صورت پذيرفت. نام ترانه هميشه غايب است.

هرچند مي‌خواستم زود برسم اما ديگر برايم مهم نبود چون دغدغه‌اي پايا در ذهنم نقش بست كه چگونه ترانه‌ها و بعضي از آهنگها و صداها جاويد مي‌شوند و بعد از چندين و چند سال زبان به زبان و نسل به نسل در سينه‌ها و يادها محفوظ مي‌مانند؟

بعد از 32 سال چه عاملي باعث مي‌شود كه قلب اين ترانه از تپيدن باز نايستد؟ و آيا امروز ترانه‌اي در استوديويي ضبط مي‌شود كه سي و دوسال بعد شاهد قوّت و تازگي آن باشيم؟

از آن زمان كه اردشير بابكان وزيري مخصوص، براي رسيدگي به امور موسيقايي تعيين، و خرم باش براي آواز بر طبق علاقه شاه در دربار انتخاب شد، نگاه ايرانيان به موسيقي از زاويه ديگري شكل گرفت. در هر عصر موسيقي پيوند ناخواسته‌اي با سير تحوّلات داشته است. در زمان خسرو پرويز سبز در سبز باربد جان مي‌گيرد و در زمان ابوبكر موسيقي ذنب لايغفر مي‌شود و هند بنت يامين و ثبجه‌الحضريه مورد مجازات قرار مي‌گيرند و دستهايشان را مي‌برند و دندانهايشان را مي‌شكنند كه نزنند و نخوانند. دوران خلافت هارون‌الرشيد عصر طلايي موسيقي عرب بود، پسر سوم او ابراهيم‌المهدي، برادر مأمون موسيقيدان مي‌شود و او اين هنر را از مادرش كه ايراني و گيلاني بود مي‌آموزد. در دوره صفويه به علّت سخت‌گيري شاه تهماسب موسيقيدانان و خوانندگان و ... به هند و چين مهاجرت مي‌كنند و شاه اسماعيل بنيانگذار سلسله صفوي به منظور يكپارچه كردن كشور، مذهب شيعه را رسميّت مي‌دهد. شاه عباس از نادر شاهان صفويِ علاقمند به موسيقي بود، خود شعر مي‌سرود و دستي هم در ساز داشت و در نقاشي متبحّر بود. در زمان زنديه اصحاب موسيقي كافر اعلام و از خاكسپاري آنان در گورستان عمومي ممانعت به عمل مي‌آيد. در دوره قاجار اولين پيانو را ناپلئون وارد ايران و به فتحعلي شاه هديه مي‌كند. اما با اين همه و با تمام ممانعت شاهان سخت‌گير، گروهي ماندند و به كار خود ادامه دادند كه نوروز‌خوانان از آن دسته بودند. آنها جهت بقا و تداوم اين آيين، اين مضامين را با روايات و احاديث اسلام به خصوص شيعه در آميختند

«بهار آمد بهار آمد خوش آمد  

علي با ذولفقار آمد خوش آمد»

اما در اين ورطه آنچه كه به يادگار مانده گنجينه‌ايست كه هيچ دستي قادر به سرقت آن نيست. گرچه از مرزهاي ايران فراتر مي‌روند اما هيچكس جز ايراني نمي‌تواند ادعاي مالكيت اين گنج‌هاي فراموش‌نشدني را داشته باشد.

الهه ناز (ترانه از كريم فكور با صداي بنان)، مرغ سحر(سروده‌ي محمد تقي بهار، ساخته‌‌ي مرتضي ني‌داوود با صداي ملوك ضرابي)، آمد نوبهار، طي شد هجر يار (ترانه نواب صفا، آهنگساز خالدي و خواننده دلكش)، گلپونه‌ها (ترانه هما ميرافشار خواننده ايرج بسطامي)، يار دبستاني من (آهنگساز و ترانه‌سرا منصور تهراني و خواننده فريدون فروغي)، سرود اي ايران اي مرز پرگهر (با ترانه‌سرايي حسين گل‌گلاب و آهنگسازي روح‌الله خالقي با صداي بنان كه از 1500 اثر موسيقايي به عنوان بهترين تصنيف تاريخ موسيقي ايران برگزيده شده)، بهار بهار و ترانه دهاتي (از محمد‌علي بهمني) و تنها ماندم (ترانه عبدالله الفت با صداي پروين)، پريا (از احمد شاملو) و ده‌ها آهنگ و صوت و ترانه ماندگار ديگر كه هنوز هم كه هنوزه زمزمه مي‌شوند و طرفداران مخصوص خودشان را دارند. امّا هر‌چه به‌پيشتر مي‌رويم بعضي از ترانه‌هايي كه به گنجينه موسيقي اضافه مي‌شوند كماكان آن ماندگاري و جذابيّت را ندارند اين در حاليست كه همه مي‌دانيم تاريخ موسيقي را كساني رقم مي‌زنند كه در بدعت‌گذاري، ميراث سنت را از آن خود كرده باشند و به قول محمد جواد كسائي در مقاله بر‌گريزان موسيقي: «ما نبايد به منظور نو شدن و نو كردن به طور مثال، كاخ عالي‌قاپو را خراب كنيم و به جاي آن آسمان خراش بسازيم.»

اگر به گذشته شعر ايران نگاه كنيم مي‌بينيم كه مردم در دوره قاجار به بعد، به دليل بالا رفتن سطح سواد شعر مي‌سرودند و شايد همين ضريب اين انحراف را بالا برده باشد. هر ترانه‌سرايي با ورود به اين محدوده بايد چند سؤال از خود بپرسد 1. اين خواسته و نياز من است يا مردم؟ و اگر اين نياز مردم است چقدر براي من ترانه‌سرا قابل درك است؟ 2. من جوابگوي كدام قشر جامعه هستم؟ 3. ارائه اين اثر توسط من ترانه‌سرا بنا به موقعيت است يا اصالت موضوع؟ 4. اين زاويه ديد تاجرانه است يا دلسوزانه يا شاعرانه؟ 5. با بهره‌برداري از كدام الگوي موفق مي‌خواهم به پيش برانم؟ و...

امروز در بازار ترانه‌سرايي ترانه‌هاي پر از طعنه و گوشه و كنايه به معشوق در بهم‌ريختگي يا ابهامات روابط جوانان، به سرعت نور در بافت‌هاي مختلف جامعه نفوذ مي‌كند و در ميان فرهنگ عامه راه مي‌يابد اين ترانه‌ها و امثالهم علي‌رغم تب بالايي كه دارند داراي كاركردي كوتاه مدّتند.

به خدا جهنمم جايي واسه تو نداره (علي اصحابي)

دم از رفاقت مي‌زدي زالو از آب در اومدي (ماهيار)

يه روز ميشه كه عاقبت از آسمون بياي روي فرش (عليرضا جانفدا)

نوآوري يكي از اصوليست كه حيات موسيقي را تضمين مي‌كند و ماندگاري ترانه و موسيقي امروز بسته به اين مؤلفه است. بايد خلّاقيت و نوآوري داشت كه اين هم بدون شناخت عميق و تجربه بالا لاممكن است. چرا كه انسان به ميزاني كه مي‌انديشد انسان است، انسان به ميزاني كه مي‌آفريند انسان است. ما نمي‌خواهيم در سطح حركت كنيم و رواني و ساده‌گي كلام داشته باشيم. بعضي از اين ترانه‌ها كه فقط به گوش مي‌رسند و مغز را به كار نمي‌آورند با اقبال كوتاهي روبرو مي‌شوند و از خاطر مي‌روند. وقتي ترانه‌سرا فكر كردن را از مخاطب دريغ مي‌كند و ذهن او را به چندين كلمه تكراري عادت مي‌دهد و او كه به واژگان سهل‌الوصول خو كرده، هر چه غير از اين مفاهيم ثابت برايش خسته كننده است، مخاطبي كه هرگز نمي‌خواهد به كشف برسد، رفته رفته سطح سليقه‌اش پايين مي‌آيد. ترانه در عين مقبوليت عام داشتن بايد هنر كند و به شعر برسد با تمام اينكه ترانه پر از اشارات عاميانه و زبان روزمره‌است (بوي اسكناس تا نخورده توي كتاب- قنبري)، (عروسك قصه من گهواره خوابت كجاست- عطائي) و (ما به هم محتاجيم مثل ديوونه به خواب مثل گندم به زمين، مثل شوره‌زار به آب- عطائي). شاعرانگي شاعر در گپ‌زدني صميمانه منعكس مي‌شود و مجال دست‌كم گرفتنش پيدا نمي‌شود و همين مؤلفه است كه ترانه را چند لايه‌اي ميكند در عين روزمره‌گي و سادگي، در قالبي كه بيش از همه قالبها شاعر را لو مي‌دهد و در عينِ مقبوليّت عام داشتن تجلي‌گاه رنديهاي شاعر.

به اعتقاد گروهي از دوستان، شعله وجودي يك هنرمند فروزان نمي‌ماند مگر آنكه معترض به مسائلي باشد و معترف به حقانيت‌هايي كه اين مقوله امروز آنچنانكه بايد به چشم نمي‌آيد! يا اگر هم مي‌آيد از انگشت‌هاي دست كمتر است. چه حقيقتي پشت كاستهايي كه هر روز به كلكسيون كاستهاي غبارآلود اضافه مي‌شود نهفته است؟ چه حقانيتي و چه اعتراضي؟ اعتراض به عشقهايي كه دل نوجوانهايي را كه اسير توهم عشق‌هاي نخستين هستند را بلرزاند و حقانيت سركوب معشوق به گونه‌اي كه شاعر خود را در شعر مي‌بازد و كاملاً لو مي‌دهد.

از جمله ترانه‌هاي اعتراضي ماندگار مي‌توان به سرود ملي سي تير كه از ميان خون و آتش در ميان كشته‌ها و مجروحين واقعه سي تير و در ميدان بهارستان شكل گرفته است را نام برد (شه زمام دولتي   سپرده دست دولتي   كه با تفنگ و توپ و تانك و تير    كند حكومت چو مستبدي جابرانه) شعر از استاد ابوالحسن صبا و آهنگ از استاد حسين ملك.

يا ترانه بت‌شكن با شعري از فرهنگ قاسمي با صداي فروغي كه اجراي آن در سال 1357 صورت پذيرفت. (خلقي بت‌شكن  با فرمان الهي  صبح روشني   در قلب سياهي   گريه ما فرياد ما شد   ايمان ما بنياد ما شد  مزدور ننگين جلاد خونخوار   مرگش رسيده   اي خلق بيدار) يا ترانه «بهاران خجسته باد» كه ياد كرامت دانشيان يكي از دوازده نفري كه در دي و بهمن 52 در دادگاه نظامي محاكمه شدند را زنده مي‌كند او در شيراز دستگير و به تهران منتقل شد كه يك جمع سه نفري از روزنامه كيهان هم جز آنان بودند. كرامت دانشيان زنداني سياسي بود كه با روش مبارزه چريكي موافق نبود و به كار فرهنگي مي‌پرداخت و هم‌بند عباس سماكار نويسنده كتاب (من يك شورشي هستم) بود. او پرده از تاريخچه اين شعر برمي‌دارد كه يك روز اين شعر را كه از مجله سپيد و سياه برداشته بود براي دانشيان خواند و او خوشش آمد و بعد از اينكه بخاطر فعاليت‌هاي سياسي‌اش به زندان افتاد اين شعررا- كه به صورت يك ترانه- سرود در آورده بود با ديگر زندانيان سياسي خواند. اسفنديار منفرزاده براي اولين‌بار با اين سرود دربندي كه سماكار بود آشنا شد و بعد از رهايي از زندان اين ترانه را اجرا و ضبط كرد.

متأسفانه در جهان، سودآوري راهي پرآشوب را برهم زده كه اين آشوب در هنر نيز نفوذ كرده و نگاه تاجرانه به موسيقي فضاي ناسالمي را بوجود آورده است «گل به زيرپا نهاده خار را بو مي‌كنند» اين مؤلفه نه تنها يك جريان براي بي‌ارزش كردن مخاطب است بلكه فراموش كردن مقوله خلاقيت را در پي دارد. به قول حسين پرنيا: «وقتي مي‌گوييم موسيقي با مفهوم بلندي از هستي روبروئيم، نه با كشت بادمجان! من حدود هشت سال وقت صرف كردم رديف را حفظ كنم و حالا نزديك ده سال است مي‌كوشم آنرا فراموش كنم و خودم باشم.»

امروز ضريب انحراف‌پذيريِ ترانه‌سرايي از همه هنرها بيشتر است و تأثيرپذيري بيش از حد معمول از وقايع اتفاقيه، و فراموش كردن رنديهاي شاعرانه در شعر يا ترانه درصد آسيب‌پذيري را مرتفع مي‌كند.

امروز هم هدف‌هاي تعريف نشده‌اي در مقابل قلمها و افكار بعضي از ترانه‌سرايان قرار گرفته كه داراي تب شديدي‌ست كه پس از چندي فروكش مي‌كند (خال مهرويان سياه و دانه فلفل سياه ...). موج جديدي كه يا به صورت متفاوت‌نويسي پيش مي‌رود يا رومانتيك و آبكي! مركز حفظ و اشاعه موسيقي ايران يكي از نهادهاي جريان ساز در موسيقي قلمداد مي‌شود اما سوگمندانه بايد گفت فضاهاي مساعدي براي رشد ترانه مشاهده نمي‌شود. كتابهايي كه درباره نقد و تبارشناسي ترانه در دست داريم از انگشتان يك دست هم كمتر است. با اينهمه گاهي شاهد اوج‌گيري بعضي از ترانه‌ها از (دكتر علي معلم، محمدعلي بهمني، شاهكار بينش‌پژوه، يغما گلرويي، نيلوفر لاري‌پور و دكتر افشين يداللهي و ...) هستيم.

اما بايد خداوند را شاكر باشيم كه شهيار قنبري، ايرج جنتي عطائي و اردلان سرفراز و ياران ديگر ترانه (كه ثبت است بر جريده عالم دوامشان، چرا كه چهار تكبير زدند  يكسره بر هر چه كه هست) در تاريخ ايران به عنوان الگو حضور داشتند ورنه نمي‌دانم اين تب تا چند درجه بالا مي‌رفت؟

 

توضيح: اگر جاي نام بعضي از ترانه‌سرايان ما خاليست بعضاً بدين معنا نمي‌باشد كه نگارنده امتناع ورزيده بلكه مجال نبود كه سخن بسيار است.

پونه نیکوی مهر۱۳۸۶

+نوشته شده در ساعت13:40توسط پونه نیکوی | |

گندم از گندم برويد جو ز جو

 

 

فـرهنگ با درجات گونـاگون خود داراي منبع دروني قدرت است كه در زبان و لباس هنـر به اوج مي‌رسد و تهييج و تأثير مي يابد. امروز اين احساس تعلّقِ خاطر بعضي از دوستان به ادبيّات كه همه برنامه‌هاي اجرايي ارشاد را در همايش‌هاي شعر و شب‌هاي شعر خلاصه كرده، نكته ظريفي‌ست كه هيچ تكاملي را در پي ندارد.

بـاران كه در لطافت طبعش خلاف نيست

در بـاغ لالـه رويد و در شوره زار خـس

آيا اين فـرهنگ نيست كه در تمام امـور سياسي، اقتصادي، اجتماعي و كلّيه مناسبات به انسان، بينش مي دهد؟

سياست فرهنگي در چيست؟ سياستي كه با روح و روان جامعه سر و كار دارد.

جريان‌هايي كه از اين ناحيه صورت مي گيرد هويت دهنده است. آيا تا امروز چنين بوده؟

چرا فتوحات فرهنگي ما بايد در شب شعرها و نشست‌هاي منورالفكران بلند آوازه (به فتواي خويش) و گردآوردن چند شـاعر و نواختـن چند آلت موسيقي و سر ذوق آمدن چند خواننده (مخارج اصوات آنها و پرده صماخ ما) و افروختن عودي و فراهم آمدن بزمي اينچنيني خلاصه شود؟ آيا اكنون كه بودجه ارشاد گيلان سه برابر شده است باز هم محدود به چنين برنامه‌هايي خواهيم بود؟

شعر سترگ پارسي سرچشمه‌هاي روشن و زلالي دارد كه از آن ابتدا نيز در اين رود سره و ناسره با هم به جريان افتاده‌اند. اين نفثه المصدور يا خطبه شقشقه يا هرچه كه نامش را مي‌خواهيد بگذاريد، سخني‌ است از دوست چرا كه دوست مي‌گويد بگذار قبل از آنكه اتّفاقي بيفتد بگويم امّا دشمن مي‌ماند و نظاره مي‌كند تا اتّفاق بيفتد و بعد بگويد.

الغرض با كالبد شكافي اين نشست‌ها به جايي نمي‌رسيم و زمام اين جلسات كه آثار ارائه شده اكثراً در حد نقد نبوده‌اند را بايد سپرد به كساني كه استادند و دلسوز..! كه نبض را بايد به طبيب سپرد! نبضي كه ديرگاهيست نمي‌تپد. مشكل از كجا سرچشمه مي‌گيرد؟ شعر در انجمـن‌هاي ادبـي انزلي به كدام سمت و سو مي‌راند؟ به پيش يا كه پـس؟ ترسمان بايد از اين باشد كه ميدان شعر باز است و انحطاط زبان در اين جريان جاري!

متأسفانه يا خوشبختانه ذوق شعر، قريحه شعري و ميل به شعرگـويي و شعر‌شنوي زياد شده است (چرا‌كه آنچنان كه بايد و مي‌نمايد هزينه بردار نيست و در ميان هنرها مظلوم‌تر است! و هر كسي كه از گرد راه مي‌رسد خود را شواليه‌‌يي مي‌داند و در ميدان مي‌تازد) ولي بي‌ترديد اگر نظارت ضابطه‌مند نباشد زبان متنزّل شده و شعر هم تنزّل مي‌يابد.

اساساً جشنواره‌ها، ويترين تلاشهاي فرهنگي و هنري مربوط به آن حوزه و انجمن و بخش تخصصي مي‌باشد. آيا در تمام جشنواره‌هاي سهل الوصول ما، شاهد حضور شاعران برجسته بوده‌ايم؟ آيا قدرداني از همانان به گونه‌اي رضايتمندانه بود؟

يك نوع مشاركت را بايستي در اين گونه برنامه‌ها تعريف كنيم. مشاركت هنرمندان متخصّص در شكل گيري اين رويدادها تا زمينه تكامل و پيشرفت فراهم آيد! اما متأسفانه ما نيازمند كساني هستيم كه از خود مي‌رانيمشان. شعر به خاطر آن كه مي‌تواند با مخاطبان خود به نحوي سرراست صحبت كند همواره مي‌تواند يك رسانه تبليغي نيرومند باشد و هست، مگر آنكه زبان، زبان ِ زمان خود نبوده و از تأثير لازم برخوردار نباشد. نمي‌دانم چرا گروهي از هنردوستان نمي‌خواهند قبول كنند كه به خدمت گرفتن بيت‌هاي سـانتـي‌مانتال، راهِ رسيـدن به شعـر مـدرن نيست! نمي‌دانم چرا گروهي از هنرمندان نمي‌خواهند از حافظ و سعدي و ديگر شاعران بليغ دست بردارند و كمي به امروز و شاعران امروز بنگرند. اگر تأكيد و اصرار اداره ارشـاد بر حضور و فعاليت انجمن‌هاي ادبي‌ست، بعضاً سؤالات مهمّي را برمي‌انگيزد، كه تا چه اندازه فضايِ باز براي اين فعاليّتها به وجود آمده است؟ آيا موانع راه شناخته شده است؟ چه كسي پي‌گير حواشي و حل معضلات اين گردهمايي هاست؟ اداره ارشـاد با مسؤولين اين انجمن‌ها تا چه حد همراه و همساز است؟

آري ما كساني را از خود مي‌رانيم و مي‌رنجانيم كه نيازمندشان هستيم! چرا مي‌رانيم؟ به دليل عدم توجّه كافي به مراتب خصايل مختلف انسانها و خوب يا بد دانستن آنان به طور مطلق! چرا؟ چون كمابيش به ظاهر افراد بيش از باطن آنان تكيه مي‌كنيم. اگر مديريّت، مطلق العنان باشد، غير كارآمد مي‌شود و انتقاد پذيري در سيستم راه ندارد! در نتيجه افراد صريح يا بايد به تغيير روش بينديشند يا اينكه طرد و منزوي شوند... موافقان مي‌شوند مريد و مخالفان مي شوند كينه توز. اين سيستم مـديريّت (يعني هـر كه از ما نيست بر ماست) كساني را مي‌طلبد كه عمدتاً به آسان گيري امور عادت دارند و روشهايشان نه سازنده است نه كوبنده. دور از انتظار نيست كه دغدغه طرفين و اين حبّ و بغض، بر سر هنر خراب مي‌گردد و بازده‌اش جشنواره‌ها و نشست‌هايي مي‌شود كه رذايلشان بيش از فضايلشان است.

پونه نیکوی مرداد ۱۳۸۶

+نوشته شده در ساعت13:28توسط پونه نیکوی | |

لبت ضمیمه گلپونه های بَسطامی

که سوت می زند این شعر را به آرامی

لبت شهود لب آهنگ های موسیقی

که پیرتر شده با خاطرات هر گامی

و باز هم به موازات شعرهای اصیل

اسیرِ موجِ نفسهای روبه اتمامی

غمت در آینه ها تازه می شود هر شب

پرنده بودی و انداخت دشمنت دامی

سکوت حنجره ات را کسی نمی شنود

تو با پلاک و بدون پلاک گم نامی

بگو برام چه دیدی همینکه ترکش ها

شدند عاشق آن چشمهای بادامی

چکیده روی لبت اشک و شور می خوانی

مچاله می کندت بغضِ نابهنگامی

خدا کند که زمان منجمد شود امشب

که چند لحظه از این عمر را بیارامی

مگر به خواب ببینم ترا بیارامی

و پخشِ زنده گلپونه های بَسطامی

 
رنگ چشای مشکیت و

با برق یاقوت می بینم

لبای ترش و قرمز و

با طعم شاتوت می چینم

تیر و کمون و چی می خوای

تیر چشات! ابرو کمون

ایندفه ما شکارتیم

نیست دیگه دل تو دلمون

میون آبشار موهات

 یه ماهی جا خوش می کنه

ببین تو این دنیا داره

دل به کجا خوش می کنه

ماهی نمی دونه که این

موجا به دریا نمی ره

یه روز میاد که تو خودش

پولک به پولک می میره

چشم تو یاقوت سیاست

یا سیاچال ماهیاست

لبای ترش و طعمه کن

یه ماهی این دورو براست 

 

درد و بلای چشم ترا می زنم به سر

اسمی از آسمان و پریدن فقط نبر

حالا که مانده از تو فقط چند بازدم

دم می زند نگاه تو از زیر و از زبر

دیگر بس است داغ مرا تازه تر نکن

یکبار هم بگو که سفر بی تو، بی سفر

تا می کشی نفس، نفسی تازه می کنم

اکسیژن هوای مرا با خودت نبر

حالا که روبروی منی بیشتر بخند

شلیک خنده های ترا می کشم به بر

لشگر کشیده است غم از پا درآورد-

امشب ترا، خدا نکند مرده ام مگر؟

آن لشگری که چشم مرا دور دیده بود

پس کو کجاست تا که کنم سینه را سپر؟

خنثی نمی شَوی و سرت درد می کند

خنثی نمی شوی و غزل می زند به سر

آرام من بریده شد ای سایه سرم

سر می روم ز گریه و از من تو بی خبر-

 وقتی خبر رسید که پرپر شدی و من

دیدم که من پَر و توپَر و مادر تو پَر

من پشت در شهید شدم از خدا بپرس

ترکش گرفت قلب زنی را که پشت در-

بعد از خدا به غربت دیوار تکیه کرد

وقتی که دید از تو فقط مانده یک خبر

اکسیژنی نداشتم و مثل مادرت

هر روز چشم دوخته بودم به سمت در

حالا که قرص های ترا آه می کشم

حالا که من شهید شدم از تو پیشتر

حالا که روبروی منی بیشتر بخند

شلیک خنده ها و ترا می کشم به بَر

این شعله گاه اگرچه به چشم ایستاده است

جان می دهد مقابل تو ایستاده تر

این شمع پشت هر نفست آب می شود

دارد تمام می شود این شعر شعله ور

کم کم لب شکیب ترا بغض می کنم

با سرفه های قرمز و گلخند مختصر

بغض مرا شکسته ای و خنده می کنی

هی خنده، سرفه، گریه و چشمان هر دو تر

 

|
 

روی لبان ناخَلف ماتیک می رقصد

بر دست و پا مانیکوری آنتیک می رقصد

در چین به چین رقص مینی ژوپ های داغ

لبخندهای بی رگ لائیک می رقصد

خورشید هر روز از طلوع خود پشیمان است

وقتی برای نقشه ای تاریک می رقصد

ایمان به عصیان می رسد در چشمها، آنگاه

بر تار مویی تیز و بس باریک می رقصد

 در چشمهای گرگ باران دیده عابر

هر روز برق ممتد یک تیک می رقصد

یک تیک یعنی انتخابی ساده و ارزان

بی بی دل با ساز شاه پیک می رقصد

خورشید دارد می رود آرام پشت مرد

مردی که مرگش می شود نزدیک، می رقصد

در سینه اش چندین گلوله یادگاری ماند

با یادگار آخرین شلیک می رقصد

امشب تمام خاطرات سید و سنگر

در جوهر خودکار سبز بیک می رقصد

 
پیوستن روح دکتر قیصر امین پور به ابدیت خبری بسیار ناگوار و گران برای جامعه ادبی بود.  روحش قرین رحمت خداوند باد..
 

تا که عطر تو می رسد به مشام عاشقت می شوند شب بوها

بادها می وزند و بی خبرند  از پریشان هوایی قوها

از ازل پایبند مردابند دل مرداب دیده ای دارند

چند تا از کبوتران بفرست که بپرسند از دل قوها

زیر بال کبوتران حرم گنبدی از طلاست می دانم

که پری زاده های دریا را بعد عمری چه کار با جوها

بال قوها نمی رسد به حرم تا کبوتر شوند توی ضریح

تا بروبد از غبار درت خوش به حال تمام جاروها

عطر روی گلت که می پیچد در شمال و جنوب می پیچد

خوانده مرداب فکر قوها را چون خلیجی که فکر جاشوها

بلم از شوق موج می شکند که به عشق تو نیل بشکافد

می شکافند بی ید بیضا نیل ها را تمام پاروها

دختران سیاه گیسو نیز خویش را نذر خوبی ات کردند

چند عاشق شبیه من داری شاعر از این سیاه گیسوها ؟

عطر روی گلت که می پیچد سنگ بر سنگ بند دیگر نیست

بادها می وزند و گم کردند چند زنبور راه کندوها

تر کنی لب فدای چشم توام تیغ بر حنجره چو اسماعیل

با دلی قرص عاشقت شده ام که شوم خار چشم زالوها

چیده ای توی جاده ها امشب چند تا کرم کوچک شب تاب

باز بیرون زدند از جنگل به هوای زیارت آهوها

مست از عطر مهربانی تو می خورم هی به زائران ضریح

مست تر بی قرار تر از من هی به هم می خورند النگوها

بادها می وزند و می پیچد عطر شیرینی از مساحت شرق

بعد از این شعر برنمی گردند خیل زنبورها به کندوها

 

 

گليم تركمني زير پام مي‌رقصد

به ضرب سركش خلخال شام مي‌رقصد

گل هخامنشي گليم مي‌پيچد

يه دور دامنم و پابه پام مي‌رقصد

روناس از نفس تارو پود مي‌رويد

وآهوي ختني در كنام مي‌رقصد

چنان شكار در آغوش وحشي صياد

چنان شكار كه افتد به دام مي‌رقصد

و شيخ قوم چو شمشير در غلاف شده

خمار خون لبم در نيام مي‌رقصد

به تارهاي سيه دست مي‌برد هي باد

و مي‌نوازدم و هي برام مي‌رقصد

و گيسوي سيه دست بافتش امشب

به شور موسيقي بي‌كلام مي‌رقصد

حلول كرد مه روي يار در جامم

برقص شيخ كه مي توي جام مي‌رقصد

 

 

 
تو در کمین گل سرخ گیسوان منی

نشسته ای چه گلی باز بر سرم بزنی

شبی کلاه خودت را عزیز قاضی کن

نه من شبیه تو هستم نه تو شبیه منی

شبی اگر گذرت زیر روسریم افتاد

به گوش شرق بخوان از زمان خلق زنی -

که گل به منطق زیباییش حسادت کرد

و جای خالی او هست روی هر چمنی

گره به روسریم می زنم رها نشوی

وفا کنیم و ملامت کنیم و کج دهنی

در این شلوغی بندر به گل نشسته دلم 

دل نداشته ام را چگونه می شکنی؟

پلنگ آمده بودی غزال برگشتی

شکار آمده بودی شکارچی بزنی

+نوشته شده در ساعت13:18توسط پونه نیکوی | |