تبليغاتX
سکوی سرخ





















سکوی سرخ

سلام.

و این هم جدیدترین شعری که از خزانه غیب بر من نازل شد. امیدوارم مقبول طبع مردم صاحب نظر شود.

تا گیسویم را بافتی از تار ابریشم

آتش زدی بر خرمن تجار ابریشم

وقتی شکستی نرخ ها را ثبت می کردی

آنشب رکوردی تازه در بازار ابریشم

در ذهن بندر باز صف بستند کشتیها

دیگر خریداری ندارد بار ابریشم

چون دختران باد در کوکند می دانند

هر تار آن ارزد به صد انبار ابریشم

با یک بغل آتش همیشه می رسند ازراه

در شعله گل می روید از هر تار ابریشم

هر شب سر تسلیم و عجز دختران باد

بر زانوانم خسته از پیکار ابریشم

از روسری بیزار کردی شاپرکها را

وقتی که پنهان شد گل و گلزار ابریشم

هرم سرانگشتت نشسته توی گیسویم

فتح الفتوح عشق با یک تار ابریشم.

                                         پونه نیکوی- آذر 86

 

 

+نوشته شده در ساعت7:53توسط پونه نیکوی | |

درود بر تو ای زهره آسمان علی که خداوند هیچکس را چون تو برازنده مهربانی هایش ندید و ترا برای مولای بی همتایم آفرید.

 درود بر شما که امروز سالروز پیوندتان است. و شبنم ها امروز را روی شیشه ها جشن گرفته اند.

 آسمان چقدر بهار است! 

درود بر تو ای مولای شرجی ترین لبخندها که خداوند ترا برای محبوبه رسول برگزید و منزلتان را کانون جوشنده اسلام  قرار داد.

 درود برتو که اگر ترا می شناختند آتش خلق نمی شد...  یا زهرای علی

+نوشته شده در ساعت7:57توسط پونه نیکوی | |

سلام. این روزهای مه گرفته روزهای خوبی نیست. صبح که اومدم سر کار بین کتاب های کتابخونه چشمم خورد به سفر در مه شاملو و یک قسمت از شعرش عجیب تکونم داد. اونقدر که تا چند لحظه از پنجره کتابخونه به دریا و آسمون و ساحل خیره شدم.

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

                 از آزادی آدمی

                                  افزون تر باشد.

چند روز دیگه تولدمه  - ۱۸ دی- و من در سن ۲۳ سالگی هیچ هراسی از مرگ ندارم. اما این شعر وحشت در کجا مردن رو در وجودم نهادینه کرد و مجال بر زمین گذاشتن کتاب سفر در مه رو به من نداد و...  

همه

لرزش دست و دلم

                        از آن بود

که عشق پناهی گردد...

آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست

 

تا ترا به دست آرم

از کدامین کوه می بایدم گذشت

                                         تا بگذرم.

از کدامین صحرا

از کدامین دریا می بایدم گذشت

                                        تا بگذرم.

 

برویم ای یار

دست مرا بگیر !

سخن من نه از درد ایشان بود:

خود از دردی بود

                       که ایشانند!

                                     (ا.شاملو)  

ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار    که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی...     یا علی.        

+نوشته شده در ساعت10:17توسط پونه نیکوی | |

شهرم را و بندرم را دوست می دارم آنگاه که مردمانش را مجال گفت و شنیدی نیست و نور را برای چشمان ظلمت دیده هاشور نمی زنند و بوم های ناخوانده را به نور مهمان نمی کنند. آنگاه که شب را با آسمان در اغوش می کشم و ماهیهای آبهای در جریان و راکد غبطه می خورند به شهپر ماهیهای بندر در آبهای زلال. آنگاه که امواج دوره گرد را سلام می گویم. و میناهای در قفس در آرزوی اوج گرفتن در کنار قوهای سرود خوانند. من بندر ماهیهای عاشق را دوست می دارم و آسمان ابری اش را به مهربان ترین ابرهای اردیبهشتی نمی بخشم . آنگاه که مردمانش مجال تحمل گلخندهایم را ندارند و خواب سکه های ضربی عتیق را هر شب به نرخ روز می خرند. آنگاه که لالایی گلپونه ها مرا به خواب نمی زند. اگر گاهی سکوت کرده ام مریدانه بر مولایم پیرو بودم. و سکوت کرده ام و سکوت و سکوت و شعر....اما در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست... و سکوت و... شعر گاهی خودش تمام حرفها را می زند...این شعر را تقدیم می کنم به دوستان عزیز و دشمنان عزیزتر که مرا برای رسیدن به مقصود ناخودآگاه و خودآگاه یاری نموده اند. یاعلی.

دیگر درخت نیستم از نو تبر شوی

تنها برای شاخه من تیزتر شوی

دیگر درخت نیستم آتش به پاکنی

از هیزم شکسته من شعله ور شوی

تا آمدم برای شکفتن شکستی ام

سخت است در سکوت شکستن کمر شوی

دیگر درخت نیستم ای دارکوب پیر

از موریانه های دلم باخبر شوی

دیگر درخت نیستم و سایه نیستم

وقتش رسیده است کمی دربه در شوی

رودم اگرچه راه به دریا نمانده است

روییده ای به راه که سنگی قدر شوی

رودم اگر تو سینه برایم سپر کنی

سرمی کشم اگر تو هزاران نفر شوی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...

+نوشته شده در ساعت14:20توسط پونه نیکوی | |

این روزها احساس می کنم زمین متروک شده است و شهر خلوت و خانه ها خالی! که بتم را آشوریان ربوده اند و بتخانه ام را ویران ساخته اند. به وحشت افتاده ام تنهایی مرا به ستوه آورده است . این جامه این سکوت و این کلمات و این نفسها بر من تنگی می کنند پروردگارا از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش من در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم رهایی ام بخش.

 

+نوشته شده در ساعت13:23توسط پونه نیکوی | |