تبليغاتX
سکوی سرخ





















سکوی سرخ

دیرگاهیست شعر سرانگشتانم را نسوزانده است و ابیاتم بیات شده اند. تنها همین که این روزها شعر مرا برنمی گزیند...

از  چوب بی صدای خداوند می خوریم

لب واکنیم مهر دهان بند می خوریم

وقتی اجاق مادرم آتش نمی دهد

نان نه دوباره غصه لبخند می خوریم

دریا هر آنکه خواسته محروممان کند

از چشمه های ناب دماوند می خوریم

ما کوزه شکسته قومیم و هر زمان

از قسمت شکسته شده بند می خوریم

بگذار تا تبر بزند شاخ و بال را

با شاخه های معجزه پیوند می خوریم

تا حق سیب کندنمان را گرفته اند

دستی اگر دراز شد و کند می خوریم

بگذار سفره های کسان باز تر شود

ما سیب ها اگر که بیفتند می خوریم.

پونه نیکوی مرداد ۸۳

و غزلی زیبا از جناب آقای فاضل نظری- شاعری ارزشمند.

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام! هرقدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه حیرت صدبرابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از این می زیستم .

+نوشته شده در ساعت16:37توسط پونه نیکوی | |