تبليغاتX
سکوی سرخ





















سکوی سرخ

 

تقدیم به مهربانی که حاضر است و ظاهر نیست...

 

 

برادران تو بسیارند، قلندران شب هجران

ثقیل می گذرد هر شب، بر این جماعت سرگردان

کدام فاجعه در راه است، که چاه نیست سر راهت

که گرگ نیست و انسان است که تیز کرده چنین دندان!

کدام فاجعه در راه است، قفا دریدن در معبد؟

وفور نعمت و افزونی و بعد قحطی آب و نان؟!

برادران تو بسیارند، برادران تو دجالند

از انتظار نمی برّم اگرچه خنجرشان بّران...

نشسته اند که در فردوس زمین و مزرعشان باشد

که مشتری بهشتند و در انتظار تو در دکان

 معطلند به چنگ آرند زمام آتش دوزخ را

معطلند بهشتی را که شغلشان بشود دربان

برای جمعه این هفته دوباره بار گران بستند

ولی چه فایده بار کج نمی شود سفرش آسان

ترا برای چه می خواهند؟ ترا برای که می خواهند؟

که از خدای تو پنهان نیست حقیقت از تو چرا پنهان؟

برای مزرعه باران نیست، برای مائده برکت نیست

نه دست های طلب کوتاه، نه خوشه می رسد از دهقان

نبین ز دور زمین سبز است، بیا به پیش ملخ بینی

بلا رسانده خدا بر قوم، خدا! خدای بلا گردان...!

کدام چشم نشد رویین، کدام پاشنه آشیل

کدام توبه نامقبول، کدام فاعل نا فرمان-

کدام دست در این بازار گناه عرضه بر انسان کرد؟

که شد گناه بشر آسان، شکست توبه بر او ارزان

کدام میوه ممنوعه فروش رفته در این بازار

که غنچه خشک تر از گلدان، که  نطفه پیرتر از زهدان 

چه عهدها که شکست انسان، چه تیرها به خطا رفتند

دروغ روی لب مردم، دعاست بر نوک هر پیکان

فریب در سبد انسان، دروغ نقل و نبات قوم

ز راه اگر نرسد یک گرگ، ز رو نمی رود این چوپان

اگر بهار به یک گل بود، اگر صدا همه در یک دست

می آمدی و می آوردی بهار را به دل گلدان

همیشه سفره دل پهن است، اگرچه سفره نان خالی

تو برکت غزلم هستی، تو ای حبیب خدا مهمان...

برای بدرقه ات زیباست غروب جمعه بارانی

خدا هوای ترا دارد گرفته روی سرت قرآن...

 

                                                                                       

                                                           پونه نیکوی ـ اردیبهشت ۸۷

 

 آینه ای شد غزلم-آینه کوچک تو-

خیز و در این آینه بین جلوه ای از خویشتنت

                                                       «حسین منزوی»

 

+نوشته شده در 2008/8/12ساعت16:34توسط پونه نیکوی | |