|
دلم را می تراشی مثل معبودی که می خواهی شبیهم می کنی آنی به موجودی که می خواهی به آتش می کشی قلب مرا با هرم دستانت و بازی می کنی در نقش نمرودی که می خواهی به چشمان تو خواهد رفت دود آتش عشقی که روشن کرده ای در راه مقصودی که می خواهی مرا با پیله ام تنها رها کن آسمان تنگ است نمی خواهم من ان آبی مسدودی که می خواهی من از پروانه بودن شعله آتش نمی خواهم نخواهد خاست از بال ترم دودی که می خواهی نه یک پروانه، مار از پیله روزی می زند بیرون فرا خواهد رسید آن روز موعودی که می خواهی و موسی گونه می آیم سراغت هر کجا باشی تو پیدایم کن از دامان هر رودی که می خواهی پونه نیکوی
|
About![]()
من Archivesمهر 1388مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
تازه های ادبی |